ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

روزهای شیرین با تو بودن

1394/6/27 4:25
نویسنده : ندا
605 بازدید
اشتراک گذاری

به قول خاله مریم انگار از اول بودی، باورم نمیشه که یه زمانی بی تو چطور زندگی می کردم؟؟؟ الان هم که خوابی و توی خواب اینقدر معصوم میشی و دلتنگت میشم و جای شیطنتهات و شیرین کاریهات خالی میشه که دل آدم بد جور می گیره...

داره تبلیغ تلویزیون نشون میده می گی مامان ندا تا حالا قلم چی رفتی؟ ... تو باشگاه یه مدتی بود که اصلا خوب نمی ایستادی و از زیر تمرینات خصوصا نرمشهای ابتدایی در می رفتی، با مشورت با بابا و مربی تصمیم گرفتیم یه جایزه برات بگیریم، بماند که جایزه گرفتن با حضور خودت خیلی سخت بود و یه مایو و عینک شنا برات گرفتم، اون روز و حسابی اذیت کردی و استاد جایزه رو نداد که نداد و ما هم مجبور شدیم زودتر برگردیم آتلیه، از اون روز سه جلسه می گذره و استاد فعلا هم جایزه رو نداده... برای خودت خیالی ماشین و فضاپیما و سرسره با رختخوابها می سازی... می گی مامان بزار بزرگ شم دعوتم کن شام با شوهرت، من با یه ماشین بزرگ میام خونتون بعد از شام ماشینو به شما هدیه می دم، تو نخ خریدن ماشین بزرگ برای مامانی... جدیدا با کامپیوتر عشق دیدن سی دی هایی و داری که مدتها داشتیشون و همشون خط خطین... عروس داشتم گذاشتم خونه ی عمه اکرم، برگشتم آنچنان تو پارکینگ گریه کردی و بغلم کردی که دلم ریش شد... مشتری که داشته باشیم اول از همه می پرسی بچه داره یا نه؟ عشق ارتباط با بچه ها خصوصا هم سنات هستی... از قرار با دوستان دانشگاه برگشتیم می گی مامان چقدر دوست داشتی من یه کمی خجالت هم کشیدم، زیاد بودن... می گی مامان یه قرار بزار من و ببر جمکران، چوب شور هم بخر، آخه اولین بار که رفتی جمکران بچه تر بودی و با چوب شور تونستیم نماز و عبادات کنیم... عاشق حورا و زهرا کوچولو هستی و عکسشون و بوس می کنی و خیلی مهربونی و اصلا حسادت نداری... می گی مامان باز با بابا منو سوپرایز کنید و ببرین گردش... تو آدرس و جغرافیا و مسیر یابی خیلی با استعدادی و کلا از جایی که دو بار رد بشیم تو ذهنت می مونه... تمام جزییات خاطرات و مرور می کنی و منو به وجد میاری دقیقا نقطه ی مقابل بابایی... تو عکاسی مهد خیلی همکاری کردی و کلی هم بهت خوش گذشت... گاهی یادی از آتلیه ی قبلی می کنی... کلی ژستر شدی و عکسهای مامانی انداختی که تو پستهای بعدی برات میزارم... کلا خودتو با من و محیط پیرامونت و آتلیه خوب وفق دادی... مشرفی کامل بر تمام برنامه ها و بازیهای تبلتت... به شمردن علاقه ی خیلی زیادی پیدا کردی و دیروز تا 120 شمردی... مثل سابق از شعر حفظ کردن لذت نمی بری... اگه خدا بخواد یه مهد و یه کلاس دوست دارم اسمتو بنویسم... تمام کسبه ی مسیر آتلیه تا چاپخونه و باشگاه می شناسنت خصوصا همکارای چاپخونه که کلی باهات صفا می کنن... چند وقتی می شه که دلبریهای بیشتری می کنی و بیشتر به توجه و محبت من و بابا نیاز داری...

ابوالفضل زندگی با تو چقدر قشنگه عشق من...

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)